تبليغاتX
دختر کوچولوی مامان

سه شنبه بیستم اسفند 1387

دخملی قربونت برم

 

سلام

خسته نباشید از خونه تکونی و خرید کردن تو خیابونهای شلوغ امیدوارم همه کارها تا لحظه تحویل سال جدید به خوبی بگذره

ما هم بالاخره موفق شدیم خرید دخملک را انجام بدیم و لبخند رضایت را از خرید لباس و کفش و تل روی لبای دختر گلم ببینم ۱۸ اسفند هم جشن عمو نوروز برگزار شد و نادیا که چند وقته برای رسیدن به این روز لحظه شماری می کرد با لباسهای عیدش توی جشن شرکت کرد و کلی بهش خوش گذشت.

امروز صبح وقتی به جای کلاه سرش روسری بست و یک لباس نازک تنش کرد احساس خوبی داشت و با لذت رفت مهد

چند وقت بود موهای نادیا را کوتاه نکرده بودم تا برای عید بتونه از پشت ببنده هفته پیش بردم آرایشگاه ولی متاسفانه بسیته بود پنجشنبه جایی کار داشتم و مجبور شدم نادیا را بزارم خونه خاله زهرا تا با مبینا بازی کنه وقتی رفتم دنبالش و قیاف نادیا را دیدم فشارم فکرکنم به ۲۰ رسید. مبینا خانم از خوابیدن مامانش استفاده کرده بود و موهای نادیا را کامل خرد کرده بود نادیا هم که تو خیال خودش فکر می کرده آرایشگاه هم همین کار را می کنه با رضایت  ساکت نشسته بود تا مبینا آرایشگری کنه و در نتیجه قیافه نادیا دیدنی بود حالا تو پست بعدی عکسش را می زارم تا براش یادگاری بمونه.

خلاصه بردن به آرایشگاه فایده ای نداشت چون یک طرف موهاش خیلی کوتاه شده بود برای همین مجبور شدم تل بخرم که تو جشن ضایع بودن موهاش خیلی مشخص نباشه. فقط دلخوشیم به این بود که خدا رحم کرده و به چشم و جایی از بدنشون آسیب نرسونده بودن.

عزیز دل مامان روز به روز شیرین تر می شوه و حرفهایی می زنه که آدم دوست داره درسته قورتش بده اونروز به باباش می گه بابا هندت را بده ببوسم.

چند روز پیش:مامان من کوچیک بودم تو دل تو بودم یا تو دل بابا     منم گفتم تو دل من        با ناراحتی جواب داد کاش تو دل بابا بودم  

دیشب فیلم شرک گذاشتم با زیر نویس انگلیسی  نادیا با تعجب مامان اینا چیه     گفتم به انگلیسی نوشته     گفت پس هر وقت رفتیم حمام سی دی را هم ببریم بشوریم که نوشته هاش پاک بشه

امیدوارم این روزهای آخر سال برای همه خانواده ها سر شار از برکت و خوشی و سلامتی باشه

نوشته شده توسط مامان نادیا در 12:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم اسفند 1387

مسافرت به شمال

سلام

سه شنبه ۲۲ بهمن به سمت رستم رود حرکت کردیم حال نادیا تو ماشین به هم خورد و ما فکر کردیم به خاطر تو ماشین بودنه ولی تا شب ادامه داشت و بعد هم تب و گلاب به روتون بیرون روی در نتیجه اونطوری که باید به نادیا خوش نگذشت ولی در کل خوب بود با اینکه مریض بود ولی سعی می کرد که از تو جمع بودن لدت کامل ببره و شاد باشه . پنجشنبه دیگه بهتر شد و خدا را شکر به شیطونیاش و سر و صداهاش ادامه داد.

ما هر جا می ریم نمی دونم چرا با خودمون سرما و باد می بریم از روزیکه رسیدیم باران شدید می بارید تا روز جمعه که ما می خواستیم بیایم هوا آفتابی شد.

شنبه هم نادیا را تو خواب تحویل مهد دادیم تا بی تابی نکنه ولی عصرش که رفتم دنبالش شاد و پر انرژی بود.

آخر هفته هم اداره نرفتم و با نادیا خونه بودیم و کلی بهمون خوش گذشت.

دیروز رفتیم پاساژ اندیشه تا برای عیدش خرید کنم ولی اینقدر شلوغ بود که رغبت نکردم چیزی بخرم موقع پارک ماشین مجبور شدیم تا طبقه ۵ پارکینگ بریم و نادیا موقع برگشت به باباییش می گفت همیشه بیایم این فروشگاه چون من از پارکینگهای پیچ پیچی خوشم می یاد.

 چند روز پیش به من  با جدیت کامل می گفت آدم ربا به چیرهایی که آهنی می چسبه بعد که قیافه متعجب من و دید گفت نمیدونی آدم ربا چیه   تازه فهمیدم منظورش آهن ربا بوده

سئوالهایی که جدیدا می پرسه:

  من کوچولو بودم پسر بودم بزرگ شدم دختر شدم؟

آقا جون پیر بوده رفته پیش خدا پس چرا ننه(مادر بزرگ بابایی) نمی ره پیش خدا اونکه خیلی پیره؟

چرا شب می  شه؟

چرا بعضی وقتها تو روز خورشید میره پشت ابر و همه جا تاریک می شه.

مرسی از همه دوستانی که لطف کردند و آدرس سایت برای آپلود عکس برام گذاشتند.

فعلا ۲ تا از عکسهای جشن شب یلدای نادیا:

 

نوشته شده توسط مامان نادیا در 14:34 |  لینک ثابت   •