تبليغاتX
دختر کوچولوی مامان

شنبه دوم آبان 1388

تولد ساغر

سلام

روزجهانی کودک و گریم بچه ها تو مهد کودک

نادیا خوشگلم با لباسهای جدیدش

تولد ساغر که یکدفعه ای برگزار شد و نادیا رقص چاقوی قشنگی براش کرد و همگی متعجب شدند. 

 

سوفیا خواهر ساغر که دو ماه عضو جدید خانواده بابایی شده  و بد جوری دل همه را برده 

نوشته شده توسط مامان نادیا در 11:23 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

مامان پرکار

سلام

اول از همه عذر از کلیه دوستای وبلاگی که تو این چند وقت نرسیدم به وبلاگ کوچولوهاشون سر بزنم این چند وقت تواداره اینقدر سرمون شلوغ شده که خستگیش تا خونه ادامه داره و برای همین نرسیدم حتی وبلاگ نادیا را آپ کنم.

پنج شنبه ۲ مهر ماه اولین سالگرد آقاجون که ترجیح دادم نادیا را بهشت زهرا نیارم و از خاله زهرا خواستم که بعدازظهر آخر وقت بیان مسجد که  نادیا عزاداریها را کمتر ببینه  و چقدر هم کار خوبی کردم با اینکه یک سال از این فراق گذشته بود ولی گریه ها از روز اول بیشتر و دردناک تر بود .

بعد از اتمام مراسم رفتیم و برای نادیا کیف و لباس خریدیم تا شنبه راهی مهد بشه البته تو شهریور نادیا فقط ۷ روز رفته بود مهد و حسابی دیگه شیطنت و بازیهاش را کرده بود.

خوبی مهد رفتن امسال اینه که مبینا هم تو مهد نادیا ثبت شده و شوق رفتن مهد برای هر دوی اونها به امید دیدن همدیگه خیلی زیاده

پنجشنبه ۹ مهر بالاخره موفق شدیم و نادیا را بردیم شهر بازی و برای اولین بار بود که سوار کشتی صبا بچه گانه  شد و کلی بهش خوش می گذشت و می گفت وقتی می یاد پایین قلقلکم می یاد.

شنبه ۱۱ مهر ماه جشن مهر ماه با حضور عمو فربد تو مهد بود که به نادیا کلی خوش گذشته بود فعلا به دلیل اینکه کلاسها به حد نصاب نرسیده مبیناو نادیا تو یک کلاس هستند  ولی بعد از پر شدن کلاس پیش دبستانی  احتمالا از هم جدا می شوند.

 یکشنبه رفتیم فیلم دو خواهر به نظر نادیا فیلم دو خواهر از خروس جنگی بهتر بود و بعدش هم رستوران مطابق سری قبل نادیا خانوم خوابش می یامد و با زور تا خوردن شام خودش را نگه داشت ولی بلافاصله که از رستوران اومدیم بیرون خوابید

نوشته شده توسط مامان نادیا در 16:38 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

ماموریت به مشهد

 

سلام طاعات و عباداتتون قبول امیدوارم تو این ماه عزیز هر کسی هر حاجتی داره بر آورده بشه

ساعات کاری کم شده و حجم کارها بالا برای همین فرصت آپ کردن اصلا نداشتم

۱۲ شهریور ماه دعوت شدیم بریم مشهد البته از طرف اداره و برای ماموریت جای همه دوستان خالی خیلی خوش گذشت  و از همه بهتر این بود که شب ولادت امام حسن تو حرم بودیم

 

 

نادیا تا حالا سوار قطار نشده بود و این اولین بار بود که سوار شد و کلی ذوق می کرد رفتنی وقتی نفر چهارم وارد کوپه شد اومد و تو گوشم گفت ببین بهت می گم نی نی بیار اگه الان چهار نفر بودیم هیچکس نمی یومد تو اتاق ما و ما هم راحت راحت بودیم البته شانس آوردیم رئیس قطار آقاهه را برد و دیگه کسی را نیاورد و نادیا به آرزوش رسید.

 

نوشته شده توسط مامان نادیا در 11:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

هفته های خیلی خوب

سلام

هفته های که گذشت بر عکس دو ماه اول تابستان که سوت و کور بود خیلی عالی بود پنجشنبه ۸ مرداد رفتیم تولد حسام پسر همکارم که ازاول تا آخر نادیا وسط می رقصید و خیلی بهش خوش گذشت کارخوبی که مامان حسام کرده بود برای بچه ها وسط پذیرایی صندلی کوچک گذاشته بود و بچه ها با خیال راحت می شستند و پا می شدند .بابایی از نبود ما استفاده کرده بود و رفته بود و قلاب ماهیگیری و تجهیزاتش را خریده بود.

 

جمعه با اتفاق مبینا اینا و مامانی طیبه و یک عده از اقوام پدری مبینا رفتیم طالقان و تا شب اونجا بودیم و باز هم به بچه ها کلی خوش گذشت و بابایی هر چی تلاش نکرد نتونست ماهی بگیره و تشویقهای ما بی نتیجه موند.

دوشنبه ۱۲ مرداد رفتیم عروسی یکی از دوستان که اونجا هم نادیا اینقدر رقصید داماد بهش گفته بود چقدر خوشگل می رقصی خانم کوچولو و نادیا کلی ذوق کرده بود که داماد ازش تعریف کرده.

 

چهارشنبه ۱۴ مرداد حرکت به سمت شمال از سمت فیروزکوه و جاده های بسیار زیبا و دیدنی به محض رسیدن به ویلا نادیا اتاق خودش را انتخاب کرد و و عروسکها و اسباب بازیهاش را همونطوری که دوست داره گذاشت.و بالاخره تشویقهای من ونادیا موثر واقع شد و بابایی تو این سفر حدود ۲۰ تا ماهی گرفت.جنگل سی سنگان و آب گرم لاویج و جنگل کشپل و دریاچه آبیدر از جمله جاهای دیدنی بود که تو این سفر رفتیم و در ضمن پنجشنبه هم تو جشنی که تو شهرستان نور برای میلاد امام زمان گرفته بودند شرکت کردیم .

 

نادیا وقتی چراغانی ها را می دید با تعجب ژرسید مامان چرا همه جا را چراغانی کردند گفتم به خاطر تولد امام زمان با تعجب گفت تولد علی زمانی نیست که (دوست تو مهد) با خند گفتم نه دخترم تولد حضرت مهدی با تعجب گفت فکر کردم تولد علی زمانی

یکشنبه هم از سمت امام زاده هاشم برگشتیم و ساعت ۵ تهران بودیم ازوقتی صحبت آنفولانزای خوکی اومده آدم فقط باید صبح تا شب باید دست بشوره نادیا که دیگه عادت کرده تا حرف می زنه می گه مریضی اومده باید دستهامون را با مایع بشوریم.

و بالاخره چهارشنبه ۲۱ مرداد صوفیا دختر عموی نادیا بدنیا اومد و نادیا و ساغر و متین کلی ذوق کردند امیدورام قدمش پر روزی باشه و زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه

دیشب هم رفتیم امام زاده صالح و موقع برگشت همه رستورانها شلوغ بودند و بالاخره  رفتیم پیتزا در ب در که اونقدر شلوغ بود و غذا دیر حاضر شد که نادیا سر میز شام خوابش برد و ما هم سریع یک چیزایی خوردیم و نادیا را بغل گرفتیم و خسته برگشتیم خونه

 

 

نوشته شده توسط مامان نادیا در 10:52 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم مرداد 1388

کلاس تکواندو

سلام

اعیاد شعبانیه بر همگان مبارک باد

بابت این همه تاخیر پوزش می طلبم.

بعد از برگشت از کربلا نادیا هر وقت عکسها را می بینه با یک حسرتی میگه مامان کاش که منم می بردید مثل سوریه است با این که خیلی کوچیک بود که رفته بودیم سوریه ولی هنوز یادش.

رفتیم میدان منیریه و خانمی برای کادوی تولدش اسکوتر انتخاب کرد و حالا دیگه واسطه خودش استادی شده که نگو

برای تابستان دختر گلم کلاس تکواندو میره و بی نهایت هم علاقه داره کلاس تو خود مهد برگزار می شه در نتیجه مشکلی برای رفت و امد نداریم .

خانم گل فقط سه روز آخر هفته میره مهد و بقیه روزها یا خونه مامانیه یا مامانی خونه ماست در نتیجه بیشتر حس می کنه تو تعطیات تابستان هستیم.استخر نادیا خونه مامانی همیشه آماده است و هر وقت که دوست دارند با مبینا شنا می کنند.

بالاخره موفق شدیم و نادیا را بردیم آرایشگاه و موهاش را کوتاه کردیم که بی نهایت بهش می یاد و خوشگل شده ولی وقتی موهای بلند مبینا را می بینه می گه مامان دلم می سوزه موهام کوتاه شده

 

تو این روزهای گرم تابستان فقط یکبار همت کردیم و رفتیم دربند و چند بار هم دسته جمعی استخر ولی اگه قسمت بشه شاید هفته بعد رفتیم شمال البته پنجشنبه تولد پسر همکارمون دعوتیم و دوشنبه هفته بعد عروسی یکی از دوستان

 

نوشته شده توسط مامان نادیا در 12:2 |  لینک ثابت   •