![]() |
![]() |
|
| خاطرات کودکی |
|
سلام هفته پیش ۲۷ دی ماه کلینیک چشم پزشکی نور برای خودم و نادیا وقت گرفته بودم بابایی نادیا را آورد و اومدم دنبال من اداره با هم رفتیم برای معاینه وقتی نادیا نشسته بود روس صندلی و علامتها را درست نشان می داد اینگار که دنیا را به من داده بودند و چه لذتی بالاتر از این که دکتر گفت تنبلی چشم نادیا کامل خوب شده و فقط چشم چپ بیست و پنج صدم ضعیفه که اونم دیگه نیازی به زدن عینک نیست دخملکم وقتی از کلینیک اومد بیرون اینقدر با ذوق و شوق راه می رفت که هر کی می دیدش حس م ی کرد خیلی خوشحاله و به محض رسیدن به خونه تلفن را برداشت و به مامانی زنگ زد که چشمم خوب شده بالاخره بعد از کلی روز شماری توسط من و نادیا کنکور پیام نور با یک هفته تاخیر برگزار شد و بابایی همه کتابهاش را جمع کرد.ولی ما همچنان دعاهامون ادامه داره و از خدا می خوایم که بابایی قبول بشه چون الحق و الانصاف خیلی خوندش. امسال من هم دفترچه دانشگاه را برای ارشد گرفتم ولی از خوندن منصرف شدم چون نادیا کلاس اولی بود و تو خونه کار زیاد داشت و اگه من می خواستم بعد از رسیدن از سرکار درس هم بخونم واقعا در حق دخملی ظلم می شد. امسال تصمیم گرفتم آش ۲۸ صفر را دوباره تو اداره بپزم .نادیا اصرار داشت که شنبه نره مدرسه و بیاد اداره ما هم گفتیم دعا کن برف بیاد و مدرسه تعطیل بشه و ببریمت اداره .دعامون مستجاب شد برف اومد ولی مدارس را تعطیل نکردند جالبش این بود او دفعه که مدارس مناطق ۱ تا ۵ را تعطیل کرده برف دم خونه ما خیلی کمتر بود.قبل از رفتن به مدرسه یکمی با نادیا تو حیاط برف بازی کردیم ولی چون هوا هنوز روشن نشده بود عکسایی که گرفتم کیفیت نداشت. دخملکم تو نشانه ها به حرف گ رسیدند و قراره امروز ف را یاد یگیرند روان خوانیش خیلی بهتر شده و تو خیابون سعی می کنه هر چیزیکه می تونه بخونه.من و بابایی هم کلی تشویقش می کنیم. اگه خدا بخواد آخر هفته قراره بریم برف بازی اگه قسمت شدو رفتیم پست بعدی عکسهاش را می زارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 9:54 توسط مامان نادیا |
|
|
سلام
شنبه تا زنگ زدم خونه مامانی تا ببینم دخملی اومده یا نه نادیا گوشی را برداشت و گفت مامان مژده بده یاد گرفتم بنویسم نادیا و باید فردا شیرینی ببرم منم یک ساعتی زودتر در اومدم تا برم براش جایزه بخرم هنوز پامو تو مغازه نگذشته بودم دیدم زنگ زده به موبایل که مامان یادم رفت بگم مریم هم می تونم بنویسم و باید برایم جایزه بخری من نمی دونم این باربی چیه که بچه ها اینقدر دوست دارند ولی خداییش دلم نمی یومد برای ۴ تکه پلاستیک ۲۱ هزار تومن بدم ولی چون از خیلی وقت این اسباب بازی را خواسته بود براش خریدم از خونه مامانی تا دم خونه هم یکسره می گفت من که می دونم چی خریدی شانس اوردم اینو براش خریده بدوم و گرنه مجبور بودم برم دوباره خرید.
این عکس را خودش گرفته می گه بزار تو وبلاگم
پنجشنبه هم رفتیم خونه یکی از دوستان که چند وقته خدا بهشون یک نی نی ناز داده نادیا کلی با نی نی بازی کرد و همش بالش و پتوی نی نی را مرتب می کرد.
نادیا و مهتا
نادیا قبل از رفتن به مهمونی
بعد از مهمونی هم مستقیم رفتیم استخر چون قرار بود نادیا و مبینا ترم دو شنا را ۸ دی ماه شروع کنند اولش یکمی به سختی قبول کرد بره ولی وقتی دید آب گرمه و مربیش خوبه کلی خوشحال از آب اومد بیرون. بابایی دو هفته مرخصی گرفته تا بشینه خونه و خودش را برای امتحان فوق حاضر می کنه قرار شد این دو هفته نادیا با سرویس بره مدرسه منم با تاکسی بیام اداره در نتیجه ساعت ۱۰ دقیقه به ۷ می یایم پایین و نادیا سوار سرویس می شه .امروز هم براش شکلات خریدیدم تا ببره مدرسه برای نوشتن اسمش اول اصرار داشت که شیرینی بخریم ولی چون گرفتم شیرینی تو دستش تو سرویس سخت بود بابایی ۲ تا بسته شکلات بزرگ براش خرید صبح بهش می گم بزار یکمیش را بردارم خیلی زیاده می گه نه می برم تو دفتر تعارف می کنم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 11:11 توسط مامان نادیا |
|
|
سلام
امسال شب یلدا خیلی به یاد ماندنی شد نادیا و مبینا آنقدر با هم شیطونی کردند که نادیا سر سفره شام هم اخلاق خوبی نداشت و یک سره می گفت خوابم می یاد و هنوز سفره جمع نشده بیهوش شد. فرداش هم وقتی از خواب بیدار شد معترض بود که چرا بیدارش نکردیم شانسی که آوردیم این بود که مبینا هم به مراسم هندونه بریدن و عکس گرفتن نرسید و خوابش برد.در نتیجه دختر خاله ها تو بلند ترین شب سال خیلی دوام نیاوردند و ساعت ۱۰ خوابشون برد علتش هم معلومه هر چی مامانی ظهر گفته بود یک ساعت بخوابید تا خستگیت در بره کو گوش شنوا
شانسی که آوردیم این بود که عمه سمیه دوباره به خاطر ما میوه درست کرده بود تا دوباره شب یلدا را تکرار کنیم گرچه نادیا دوباره خوابش گرفته بود ولی در حد گرفتن چند تا عکس دوام آورد
بابایی قرار بود امروز بره ماموریت منم گفتم زنگ بزن راننده نادیا صبح بیاد دنبالش آخه چند وقت بود گیر داده بود که صبحها هم می خواد با آقای کریمی بره ما هم می گفتیم معطلی داره و نمیشه امروز بهترین موقعیت بود گفتم خودم ماشین نیارم و با تاکسی بیام اداره (به خاطر آلودگی هوا) و نادیا هم با سرویسیک چند دقیقه که معطل شد تازه قدر با ما به مدرسه رفتن را دونست با اینکه کلی لباس پوشیده بود ولی همش می گفت یخ زدم. هفته پیش معلمشون گفته بود دو تا نخود و دو تا لوبیا و یک دونه پیاز بزاریم سبز بشه برای درس علوم و امروز باید بچه ها می بردند . فک کنم امروز نشانه ش را یاد بگیرند روخوانی دخملی یکمی بهتر شده و هر وقت میریم بیرون سعی می کنه هر چی که می تونه بخونه ریاضی هم تا ۹ یاد گرفتند |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1390ساعت 8:37 توسط مامان نادیا |
|
|
یک سلام یلدایی
اگه امشب بلندترین روز سال پس نتیجه گیری می کنیم امروز کوتاهترین روز سال تو جلسه ای که هفته پیش رفته بودیم مدرسه معلم نادیا گفت مبلغی را همگی بزارند تا بتونند تو کلاس برای بچه ها مراسن شب یلدا اجرا کنند دیروز نادیا وقتی اومد خونه گفت خانممون گفته هر کسی واسطه خودش خوردنی بیاره زنگ زدم به یکی از مامانها علت را بپرسم فهمیدیم بعضی از مامانها رفتند اعتراض به دفتر مدرسه که خانم کلاس یک دو همش پول جمع می کنه و به خاطر همین ناظم مدرسه پول جمع کردن را ممنوع کرده برام خیلی جالب بود شاید اگه خیلی خرج برای مراسم شب یلدا بچه ها می کردند به هر بچه ۲۰۰۰تومن می افتاد ولی خوب مامانها یموافق نبودند خلاصه قرار گذاشتیم ۳ تا از مامانها برای همه بچه ها خرید کنند . مامان دیانا انار و لبو مامان نازنین هندونه منم قبول کردم آجیل را بگیرم در نتیجه دیروز رفتم خرید کردیم و باز با کمک مامانی آجیلها را بسته بندی کردیم و صبح بردم دادم به معلم نادیا قراره مراسمشون را ساعت ۱۱ اجرا کنند مامان دیانا قراره زحمت عکس و فیلم را بکشه.
دختر شیطون مامان که یک جا بند نمی شه خلاصه اجازه گرفتن یک عکس را داد
این هفته نشانه ز ا (با کسره) ه آخر و چسبان را یاد گرفتند دیکته نوشتن نادیا برام خیلی جالبه روخوانی را خیلی سریع نمی تونه بخونه ولی دیکته را خیلی راحت و عالی می نویسه دختر مامان دیروز غیرتی شده بود و شدیدا شدید تو خونه کار می کرد یک چند دقیقه ای داشتم تو اتاق خواب لباس جمع و جور می کردم که وقتی اومدم تو پذیرایی دیدم نادیا فرش آشپزخانه را کشیده تو پذیرایی داره تی میکشه و زیر لب هم غر می زنه فاطمه خانم کار کردن بلد نیست نگاه کن وضع آشپزخونه را امشب خونه مامانی همه با هم دعوتیم چند وقتی میشه که دورهم نبودیم امیدوارم سایش همیشه بالای سرمون باشه و هیچوقت غم و مریضیش را نبینیم. دیروز عمه سمیه زنگ زد که شب یلدا بریم خونه مامانی زهره و ما عذرخواهی کردیم و گفتیم پنجشنبه می ریم اونجا امیدوارم همه دوستان شب یلدای خوبی داشته باشند.
و پاییز ثانیه ثانیه می گذرد و ما به اندازه تمام برگ های رقصان پاییزبرایتان آرزوهای خوب داریم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 8:41 توسط مامان نادیا |
|
|
سلام عزاداریهاتون قبول امسال محرم چون مامانی خونش را عوض کرده و اومده سمت ما نتونستیم بریم بازار و برای اولین بار تو مراسم محله خودمون شرکت کردیم که الحق و والانصاف مراسم خوبی بود. این عکس مربوط به سینما آزادی وقتیکه نادیا خانم تقاضای خرید ساعت کرد
پنجشنبه۱۰آذر همگی به اتفاق خاله زهرا و مبینا و عمه سمیه و عمه سمانه رفتیم پردیس سینمایی ملت و فیلم پرتغال خونی را دیدیم .این اولین تجربه رفتن به سینما بدون بابایی بود. عزیز مامان اصرار داشت حتما چادر سر کنه و خیلی خوب هم جمع و جورش کرد
اینجا هم آماده برای رفتن به مراسم ولی قبلش ترجیح دادیم یکمی مشق بنویسه دخملکم این هفته نشانه ای را یاد گرفتند معلم عزیزش خیلی با حوصله پش میره و اصلا عجله نداره و اعتقادش اینکه تا بچه ها نشانه ای را خوب یاد نگرفتند سراغ بعدی نمی ره نادیا بر خلاف اینکه مشقهاش را خیلی مرتب و تمیز نمی نویسه دیکته های مدرسه اش را اینقدر تمیز و قشنگ می نویسه که آدم باور نمی کنه خودش نوشته دیروز وقتی تو جلسه از معلمش پرسیدم که دیکته هاش را خودش می نویسه خندید و گفت پس نه من می نویسم و عقیدش اینه که نادیا خیلی خوبه نم دونم شاید هم من خیلی پر توقع هستم. از موقعیکه هوا سرد شده بچه ها برای ورزش به خیاط نمی رند و قراره هر هفته بکی از اولیا براشون صبحونه بیارند که تو کلاس با همدیگه بخورند ۲۲ آذر نوبت ما بود که صبحونه ببریم ما هم پس از کلی فکر کردن که چی ببریم ۳۵ تا بسته به شکل زیر حاضر کردیم و بردیم مدرسه.البته من دوست داشتم شیر بزارم ولی نادیا اصرار کرد که شیر خود مدرسه میده و ما آب میوه بخریم.
بابایی قول داده فردا ببره برف بازی نمی دونم بالاخره میریم یا نه اگه رفتیم تو پست بعدی عکساش را می زارم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 8:56 توسط مامان نادیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
18 خرداد 1384خداوند به ما یک فرشته داد که با تولدش برکت و روزی خونه ما چند برابر شد.
این وبلاگ خاطرات نادیا را از زمانیکه می ره مهد به یادگار می زاره |
|
RSS
|