![]() |
![]() |
|
| خاطرات کودکی |
|
سلام
بالاخره بعد از یک ماه و چند روز من دیروز اومدم سر کار .تو این روزهایی که خونه بودم کلی به نادیا خوش گذشت تا می رسید نهارش را می خورد و بعد هم سراغ سی دی کارتون و اگه مبینا می اومد کلی بازی تا خسته بشند .تقریبا یک هفته است که دیگه درس ندارند و فقط برای بازی و تفریح می رند مدرسه . دو هفته پیش به عنوان آخرین اردو رفته بودن فیلم فتیله و ماه پیشونی و می گفت کلی گریه کرده چون گریه دار بوده هفته پیش هم ترم جدید استحر شروع شد و نادیا و مبینا با کلی غر و نمی خوایم روانه استخر شدند جالب اینه که هر دفعه کلی غر می زنند ولی شاد و سرحال برمیگردند خونه. جمعه هم براری روز مادر رفتیم خونه مامانی زهره و از طرف نادیا هم یک دسته گل خریدیم که کلی با ذوق و شوق تصمیم می گرفت که گل را چطوری بده و تبریک بگه موقع برگشتن ازخونه مامانی رفتیم برای من مانتو بخریم که نادیا به باباش اصرار می کرد که برند یواشکی برای من هدیه بخرند و منم که اصلا متوجه این قضیه نشدم و خودم و مشغول دیدن مانتو کردم که نادیا و بابایی رفتند و به سلیقه نادیا و با پولهای عیدی خودش برای من یک روسری خریدند جالب این جا بود که روسری را زیر بلوزش قایم کرده بود و دستش را گذاشته رو شکمش که نبینم منم اصلا ندیدم شنبه وقتی از اداره رفتم خونه مامانی نادیا گفت چشمت را ببند و کادوش را داد دستم کلی بوسش کردم و قربون صدقه رفتم. پنجشنبه جشن الفبای دختر خوشگلمون که باید شعر حرف ن را بخونه و از هفته بعد تعطیلات تابستانی شروع میشه خدا کنه این تابستان هم تابستان خوبی باشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:26 توسط مامان نادیا |
|
|
سلام مدت سفر شمال با اینکه کم بود ولی به نادیا خیلی خوش گذشت چون دو تا مامانی ها همراه عمه سمیه و سمانه نیز همراه ما بودند.
رفتنی اینقدر هوا سرد بود که جرات نکردیم از ماشین پیاده بشیم و در نتیجه ۳ ساعت و نیم رسیدیم ویلا.عصر اونروز رفتیم کناردریا و نادیا تا تونست با عمه سمیه شن بازی کرد
روز بعدش هم دوباره رفتیم لب ساحل و نادیا و عمه سمانه سوار اسب شدند و بعد هم همگی سوار قایق شدند.بعد از ظهرش هم به دور زدن تو بازارهای اطراف نور و یکمی خرید سپری شد.
روز ۱۳ هم بساط جوجه را برداشتیم و راه افتادیم به سمت جنگل نور هر چی از شلوغی و ترافیک بگم کم گفتم ولی بالاخره یک جایی برای نشستن پیدا کردیم و بابایی برای نادیا تاب بست و دخملک کلی با ذوق تاب بازی کرد و بعد از کلی تاب خوردن با سر افتاد پایین و زخم شدن سر و پا از یکطرف و گریه کردن نادیا خانم از طرفی دیگر
بعد از ظهر هم اومدیم ویلا و همگی با هم جلوی ویلای خودمون بازی کردیم و برای شام بابایی ماهی کباب کرد. دو شنبه هم بعد از کلی خرید ماهی و کلوچه و لواشک و ... تو ترافیک نه چندان شدید اومدیم تهران و ساعت حدود 5 رسیدیم تهران و نادیا وسایلش را برای رفتن به مدرسه حاضرکرد. پیک نادیا جزو بهترین پیکها بود درست مثل پارسال برای همین خانمشون فعلا پیش خودش نگه داشته تا بهش جایزه بده. فعلا شدم یک مامان خانه دار( البته بنا به دلایلی )نادیا با سرویس می یاد خونه و کلی از اینکه نهار را با هم می خوریم لذت می بره قراره 3 هفته دیگه هم خونه باشم فرصت خوبیه برای اینکه ریاضی نادیا اینا خیلی سخت شده و هر روز کلی پلوکپی می یاره خونه و با راهنمایی من حل می کنه. احتمالا 28 اردیبهشت هم جشن الفبای خانم گل که هزینه اش در جلسه هفته پیش تقدیم کردیم.برای روز معلم هم به نماینده کلاس پول دادیم تا سکه یا یک چیز خوب بصورت دسته جمعی برای معلم مهربون کلاس اول بگیره. تو عید وقتی نادیا اومده بود اداره وبلاگش را باز کردم تا بخونه البته پست مربوط به عید را و کلی بهش مزه داد در نتیجه الان بیشتر شب ها می گه وبلاگم را باز کن و برام بخون من هم از اولین پست تو سال ۸۶ شروع کردم شنیدن خاطرات اون زمان همان قدر که برای نادیا جذاب و دوست داشتنی برای من و بابایی هم لذت بخشه . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 11:17 توسط مامان نادیا |
|
|
سلام
سال نو مبارک .امیدورام همه دوستان سال خوبی را آغاز کرده باشند و همه چیز بر وفق مرادباشه. آخرین چهارشنبه سال ۹۰ طبق رسوم سال گذشته بچه ها اومدند اداره و کلی با همدیگه بازی کردند.
یک ساعت فبل از تحویل سال نادیا را بیدار کردم تا صبحانه بخوره و حاضر بشه .لحظه ی تحویل سال نو برای همه دعا کردیم و بعد از تحویل سال بابایی کادوی نادیا را داد و دخملکم به آرزوش رسید یک هلیکوپتر کنترلی که روز اول هر جا رفتیم با ما بود و همه سعی می کردند کنترل پروازش را در دست بگیرندو امتحانش کنند.
سر سفره هفت سین نادیا از ما خواست که چشمامونو ببندیم و رفت تو اتاقش با دو تا کارت تبریک برگشت لذت دیدن این کارتها که نادیا تنهایی و بدون اینکه ما بفهمیم درست کرده بود خیلی شیرین بود جالب تر این بود که یک جایی تو اتاقش پنهان کرده بود که من اصلا ندیدم.
روز اول را به دیدن مامانیها رفتیم و طبق قولی که داده بودیم جمعه نادیا را بردیم خونه مامانی زهره تا دوشنبه بمونه و کلی با ساغر بازی کنه خدا را شکر خیلی بهش خوش گذشته بود و راضی برگشت خونه برای حل کردن پیک ها هم خدا را شکر مشکلی نبود و نادیا با دقت تو چند روز کل پیک را حل کرد و منم به یاد کودکی یکمی تو رنگ کردن کمکش کردم. شاید جمعه یک سفر چهار روزه بریم شمال اجازه نادیا را برای ۱۴ گرفتم که مدرسه نره امیدوارم تو سال جدید همه با دل خوش زندگی کنند و همه چیز خوب باشه.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 8:48 توسط مامان نادیا |
|
|
سلام
پیشاپیش فرارسیدن سال جدید را به همه دوستان تبریک می گم و امیدوارم سال جدید برای همه سال خوبی باشه . هفته پیش تو اداره اسباب کشی داشتیم و یک جورایی پدرمون دراومد . سه شنبه با هزینه خودمون برای بچه ها تو مدرسه جشن گرفتند و برای همه بچه ها عروسک و آلبوم خریدند و حدودا ۲۰ نفر از مامانها مبلغی پول گذاشتیم و برای معلمشون یک کارت هدیه گرفتیم .نادیا از چهارشنبه تعطیل شده و دیگه مدرسه نمی ره چهارشنبه باهامون اومد اداره و تاتونست با بچه های همکاران شیطنت کرد پنجشنبه آخر سال را رفتیم بهشت زهرا و گلی که برای شهدای گمنام نذر کرده بودم برای دانشگاه بابایی بردیم . کارهای خونه خدا را شکر تموم شد و و همه چیز برای رسیدن سال جدید آماده است امیدوارم روزهای پایانی سال هم به خوبی و خوشی تموم بشه و سال جدید سالی پر از شادی و موفقیت و خوشبختی برای همه دوستان باشه سیستم ها تو اداره جدید و کار باهاش یکمی سخته برای همین عکس نتونستم بزارم ولی قول می دم تو سال جدید یک پست خوب با کلی عکس بزارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 13:32 توسط مامان نادیا |
|
|
سلام یک دانشجوی ارشدی به همه مامانها و فرزندای گلشون
سه شنبه بابایی زنگ زد به من که فوق ارشد تو رشته دلخواهش قبول شده منم بعد از کلی جیغ کشدن و ابراز خوشحالی کردن گفتم حالا اسم منم نگاه کن ببین چه خبر و درکمال ناباوری اسم من هم جزو قبول شدگان ارشد رشته امار بود الحق و الانصاف هیچی نخونده بودم ولی چون شرکت کننده رشته آمار خیلی زیاد نیست و خدا خواست اسم من جزو نفرات آخر قبولی این رشته بود. جالب این بود که به هر کی می گفتم بابایی قبول شده کلی خوشحال می شد و تبریک می گفت و در ادامش وقتی می گفتم منم قبول شدم کلی می خندید.خوب حق داشتند بابایی کلی کلاس رفت و شب بیداری و صبح زود ار خواب پا شدن و کلی درس خوند و نتیجش این بود که رتبه ۸ رشته مدیریت فناوری اطلاعات آی تی شد. نادیا هم که خیلی براش معنی نداشت و فقط گفت می دونم دوتاییتون فوق قبول شدید ولی دخملکم من فقط به خاطر اینکه تو کلاس اولی بودی با اینکه همه منابع را خریدم ولی همه را جمع کردم و ترجیح دادم ساعت هایی را که تو خونه هستم به درسهای تو و کارهای خونه برسم تا بابایی بتونه نتیجه زحماتش را بگیره. اگه از دوستان کسی سابقه تحصیل ارشد پیام نور را داره خوشحال می شم من را هم راهنمایی کنه برای من که درست ۱۱ سال پیش مدک کارشناسی را گرفتم فکر کنم اولش یکمی سخت باشه ولی از خدا می خوام که هم به من و هم به بابایی کمک کنه. سه شنبه ۲ اسفند قرار شد برای حرف چ ما برای بجه ها هدیه و خوراکی بگیریم معلمشون پیشنهاد چسب ماتیکی داده بود ولی من دلم راضی نشد چون می دونستم چسب بچه ها را خوشحال نمی کنه درنتیجه برای هر هر کدوم علاوه بر چسب ماتیکی برچسب هم خریدیم و برای خوراکی هم به پیشنهاد نادیا آلوچه گرفتیم و مثل همیشه با کمک مامانی و بابایی و نادیا و هریه ها را کادو کردیم و دخملکم برد مدرسه.عکساش را تو پست بعدی می زارم بالاخره کارهای خونه تموم شد هرچند تو این چند وقت بابایی و مامانی خیلی زحمت کشیدند ولی همه چیز خیلی خوب و عالی شدو بالاخره کم کم وسایل چیده شد مونده یکمی خرده کاری که اون هم مطمئننا تا آخر این هفته تموم می شه دیروز رفتم خرید عید نادیا را انجام دادم جالبه امسال برای بچه ها کرم قهوه ای مد شده با طرحهای شلوغ پلنگی ولی ما یک بلوز سفید با پاپیون قهوه ای و یک دامن کرم چین دار گرفتم اولین سالی بود که خیلی راحت برای نادیا خرید کردم خودش می گه از دامن و کفشم خیلی خوشم اومده ولی بلوزم را دوست ندارم امروز هم که تعطیل شدند و کلی خوشحال و مامانی صبح زود اومد خونمون تا دخملی بخوابه |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 8:48 توسط مامان نادیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
18 خرداد 1384خداوند به ما یک فرشته داد که با تولدش برکت و روزی خونه ما چند برابر شد.
این وبلاگ خاطرات نادیا را از زمانیکه می ره مهد به یادگار می زاره |
|
RSS
|